![]() |
![]() |
|
| تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من... من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی، همه بر می خیزند. |
|
یه هواپیمای دیگه هم از صنعت رو به مرگ هواپیمایی کشور! نابود شد...هواپیمای توپولوف خطوط هوایی کاسپین با 168 خدمه و سرنشین به کام مرگ رفت.
بله درسته... دیشب، شومن های محترم شبکه 3 سیمای میلی فرمودند که روزانه به طور متوسط تا 70 نفر، در اثر تصادفات رانندگی در جاده ها ی هموار و بی چاله و چوله ی ایران عزیزمون جان خود را از دست می دهند؛ حالا چرا باید دم به دقیقه به خاطر این 168 نفر ملت شاد ایران رو افسرده کنیم و هی بگیم آقا تسلیت! خانوم تسلیت! ؟؟؟ دقیقا درست می فرمایند!!! اصلا به درک که صنعت هوایی کشور سال هاست بدلیل دستیابی به انرژی هسته ای که حق مسلم شیر و دوغ و ماست، با تحریم روبرو شده و حتی کشورهای برجسته در امر هواپیما سازی، هواپیماهای قدیمی مارو تعمیر هم نمی کنن چه برسه به اینکه بخوان بهمون هواپیما بفروشن... اصلا چرا مردم فهیم ما میرن خارج از این مرز و بوم آباد ؟ مگه اونجا چی داره که خودمون نداریم ؟ همین نوجوونای ووشو کار که آینده های جودوی این مملکت بودن، چرا باید میرفتن ارمنستان اردو بزنن که حالا دود شن برن هوا ؟ مگر ما ماشین نداریم ؟ اصلا یکی بیاد اینجا به من بگه ببینم چرا ما با همین خودروهای ملی نمیریم اون ور آب ؟ تازه شاید خارجیا ماشینای خوشگلو ایمن مارو دیدن و شیفتش شدن؛ همینطوری که اون خونواده ی روسی عاشق رییس جمهور مردمی و جیگر ما شدن و اسم بچشونو گذاشتن محمود احمدی نژاد!!! آخه این صدا و سیمای میلی که دیگه داره به بی نهایت میل میکنه این همه برنامه میسازه، پول خرج میکنه، شومن های نخورده مست و نیمچه رشتی رو جمع میکنه میاره که هی تو برنامه از زن و بچه ی همدیگه بگن و شما ها یاد بگیرین چطوری رانندگی کنید اون وقت بازم میرید سواره این طیاره های زمان تزار روسی میشید. واقعا که... اصلا الآن که فکرشو میکنم، حقتونه! هرچی بلا سرتون بیاد حقتونه... وقتی حالیتون نمیشه که تو تلویزیون هی میگن آقا! خانوم! سفر نرین. اگه میرین خارخه نرین. اگه اونجا هم میرین با هواپیما نرین. اگه رفتین با پروازهای خارجی برین. اگه خر! شدین خواستین برگردین، با هواپیما بر نگردین. اگه بازم رگ میهن پرستیتون گل کرده اقلا با هواپیمایی های ایرانی بر نگردین... حالا که گوش نمیدین به درک... مگه ما بیکاریم هی جار بزنیم ؟ ما خودمون میخوایم بریم نماز جمعه! اونجا به هنجره هامون نیاز داریم؛ الآن ما تو کشور عزیزمون شرایطی هست که نمیدونم این ولی فقیه عزیز چرا یکم قاطی کرده ( البته منظور بدی ندارما ) اما نباید این اکبر شاه امپریالیست سرمایه طلب رو میذاشت خطیب جمعه. حالا که گذاشته نمیدونم چرا به ماها که کاره ای نیستیم گفتن برین اونجا لنگه کفش پرت کنید سمت هاشمی و موسوی و خاتمی صهیونیست... دیگه خسته شدم.. واسه آخرین باز داد میزنم... آقا! خانوم! اگه رفتی سفر، مردی، اون دنیا نیای دیه بخوایا... من دیگه داد نمیزنم تا فردا تو نماز جمعه!!! آره دیگه... اینم یه جور نحوه ی اطلاع رسانیه... این دو سه تا پاراگراف بالا از قول یکی از مسئولان ارشد سازمان هواپیمایی کشوره که ظاهرا از سربازان گمنام امام زمان هم هس. به حرفاش گوش بدین... آقا! خانوم! شمایی که تهران میشینی! فردا برو نماز جمعه... شال سبزت رو هم همرات ببر. یه رادیوی کوچیک که موج FM میگیره هم ببر. به بلندگوها نمیشه اعتماد کرد. شاید اونا هم به جا مانده از عهد عتیق باشن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:8 توسط میلاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دركوههاي مغرب، خورشيد تفته بود، باريده بود باراني، ابري كه رفته بود، هنگامه جنون بود، از انعكاس شعله خورشيد در غروب، زاينده رود غرق به خون بود، در بيشه هاي آن طرف رود، نجواي باد و بيد، وز لابلاي برگ چناران دير سال، جز نيزه هاي نور نمي تابد، و سوت كارخانه،يعني كه وقت كار شبانه، آغازمي شود، آنجا كه رنج هست، ولي دسترنج نيست،اينجا من اين نشسته سر به گردان، اين رود، اين يهودي سرگردان، با من چه قصه ها، پر غصه قصه ها، از كوه، دشت، قريه، تا شهر باستاني، وز مردم نجيب سپاهاني، گويد، چه دستهاي غرقه به خوني را، اين رود شسته است، من با دل شكسته، آئينه به گرد نشسته، هنوز هم، گستردگي بستراين رود خسته را، تا دور دست بيشه آن سوي رود، مي بينم، خواهد زدود، رود، آيا غبار از دل غمگينم، رود، آئينه تمام نمايي ز زندگي ست، وقتي كه آب تا دل مرداب مي رود، يعني به گاو خوني، ديگر براي هميشه، در خواب ميرود، از شاهراه پل، از كارخانه كارگران، مي آيند، با چرخهايشان همه دلمرده وپكر، چونان كه فوج فوج كبوتر، با لهجه هاي شيرين، شيرين تر از شكر، با طعنه هاي تلخ، با طعن جانشكر، با حرفهايشان كه، « چه رنجي بود، با طعنه هايشان كه، چه گنجي داشت؟» خورشيد خفته است و شب آغاز مي شود، دكان مي فروشي پل، باز ميشود. حمید مصدق
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
| آرشیو موضوعی |
|
سیاست داخله سیاست خارجه کامپیوتر یا رایانه طنز و کارتون |
| پیوندها |
|
دکتر محمد مصدق؛ آزادی خواه سکولار نیما دهقانی توکا نیستانی سید علی میرفتاح شاهین نجفی مسعود بهنود توتم پرستی کیوسک (آرش سبحانی) |
|
RSS
|

